X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

روز - خارجی - دریاچه ی نمک


باز از لای شکافی سرخ در بدن خون می جهد. زمانی نو آغاز خواهد شد. بهمن، شمرده شمرده از لای خون آبه های مانده بر کفِ خیابانی باران گرفته شروع به آب شدن می کند. حفره ای سبز رنگ بیرون می زند. سبزی پر رنگ، حاصلِ بر هم کنشِ مقادیر زیادِ نمک و آب، به صورت اشباع شده. چند مرد دور گودال چشم انتظار سایه ای که روی آب می افتد مانده اند. سایه ای سفید از نور غلیظ آفتابِ ظهرِ کوهِ نمک. رَدِّ سرخ خون روی نمک. خونی انباشته شده. گره خورده. دلمه بسته. و بی نهایت شور. نمک روی زخم. روی سرخیِ شکافِ خون آلودِ بدنِ سفید و منعطفِ زن. زن، سراسیمه. یک دست به کمر. دست دیگر افتاده روی زمین. روی نمک. موها، گندمزارِ بی نهایت.  کات/

نوشته شده در 1396/11/25ساعت 10:30 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (3)

روی این قالی قبل تر هم پا گذاشتی ننه. خون دیده بودی حالت بد شد یادت هست؟ خونِ توحید بود. دندوناش ننه. دندون. یادت هست؟ نگاه می کند. ننه توحید. توحید یادت هست؟ تونل؟ تونل نه ننه. میگم توحید. دندوناش شکسته بود. خون از دهنش می ریخت بیرون. روی قالی می ریخت. اومدی خونه دیدی قالی پر از خون شده. حالت بد شد. یادته ننه؟ نگاه می کند. چروک خورده و آواره نگاه می کند. دستش را می گیرم روی قالی می کشم. بلندتر طوریکه انگار داد بزنم. ننه. این قالی مال مادر خدا بیامرزت بود. دست میکشد روی قالی. لای پرزها را خوب می گردد. توحید ننه. توحید یادت هست؟ دست می کشد لای تار و پود قالی. نمی دانم به چیزی هم فکر می کند یا نه. توحید را یادش هست یا نه. قالی را مادرش را. چشم هایش را می بندد. زیر لب حرف می زند. آرام حرف می زند. گوش می چسبانم. انگار آوازی قدیمی بخواند. نزدیک گوشش بلند می گویم ننه. بلندتر بخون. زمزمه می کند. دست میکشد روی قالی و زمزمه می کند. یادم می آید توحید را که روی پا می خواباند این را برایش زمزمه می کرد. ساعت ها توحید را روی پا تاب می داد و می خواند. چشم هایش را بسته. تنهایش می گذارم. همین طور چشم هایش را بسته می خواند. صدای ننه توی همه ی اتاق ها می پیچد. توی اتاق ها می دوم. روی ایوان همه نشسته اند. سیاه پوشیده اند. هیچکس انگار چیزی را باورش نمی شود. سراغ ننه می روم. توی آشپزخانه نشسته کنار سماور. صورتم را لمس می کند. همینطور فاتحه می خواند. می روم توی حیاط دنبال توحید می گردم. توپ را توی حیاط به دیوار می کوبم. شاید توحید بشنود. بیاید. توحید هیچ جای خانه نیست. پدر همینطور گریه می کند. سراغ توحید را می گیرم. پدر تحمل نمی کند. از خانه بیرون می رود. بعد مادرم می رود. بعد بقیه می روند. خانه خالی شده. ننه نشسته کنار قالی کنار خون پاشیده شده روی قالی لای تار و پود قالی دنبال توحید می گردد. یادش آمده. بر که می گردم ننه چشم هایش را باز کرده. نزدیکش می شوم. می گویم ننه یادت آمد؟ ننه دست می کشد روی صورتم. توحید را صدا می زند. می گویم توحید خیلی ساله مرده ننه. یادت هست؟ به ایوان نگاه می کند. نمی دانم چیزی هم می بیند یا نه. اشاره می کند به آشپزخانه. می برمش توی آشپزخانه. کنار سماور می نشیند. روی ایوان همه سیاه پوشیده اند و فاتحه می خوانند. می روم توی حیاط. باران تازه شروع کرده. یادم می آید بهمن است. 
نوشته شده در 1396/11/25ساعت 03:59 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (2)

سه تاشان نشسته بودند  کنار پنجره چشم به دریا.

یکی از دریا می گفت.  دومی می شنید.  سومی

نه می گفت نه می شنید؛ در دریا عمیق شده بود؛ 

                                                                        [ شناور بود.

پشت جام های پنجره، حرکاتش آهسته بود، آشکار

در آب رقیق  آبی ی  کمرنگ.

داشت در کشتی ی مغروقی کاوش می کرد.

زنگ مرده را برای هشدار نواخت؛

حباب های ظریف

فراز آمد و با صدای نرمی ترکید_ناگهان،

《 غرق شد؟》 یکی چنین پرسید؛

دیگری گفت 《 غرق شد.》

سومی، درمانده، به آنها نگریست از ته دریا،

جوری که به مغروقان می نگرند.



___ یک سومی هم بود سال های کودکی ، از درون کلاسِ مدرسه ی دورانِ کودکی به کازرون سفر کرده بود. از جاده ها می گذشت. جاده های آفتاب خورده، مهتاب ندیده، زرد و گاهی اگر توقفی کوتاه می کرد، آبی. اگر نسیمی می آمد. اگر بوی علفی دوردست به قواره ی کوچکش می پیچید یا خاک نمناکِ زیرِ نخلی سرِ راهش سبز می شد، دست می برد توی سینه اش پرنده ای بیرون می آورد و رها می کرد. تا کازرون. دیگر همه چیز را می دانست. همه چیز را.



* عنوان و شعرِ ابتدا اثری است از یانیس ریتسوس، برگردانِ بیژن الهی [ مجموعه "درّه ی علَفِ هِزار رَنگ ]

نوشته شده در 1396/10/21ساعت 05:04 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (6)

داشتم روی این شعر تلو تلو می خوردم. پا به پا می شدم. جَز بود. صدایش پخش می شد. می خورد به سرم. می خورد به پنجره. باد. توی صورتم. خیس است صورتم. عرق کرده ام. سرد. عُق می زنم روی زمستان. خون بالا می آورم‌اصلا. مستم. جَز می خوانم. داد می زنم. من نمی خواهم بدانم. نمی خواهم را داد می زنم. توی جَز داد می زنم. من نمی خواهم بدانم. خون بالا می آورم. بوی الکل می دهد خونم. بوی رطوبت گرفتم اینقدر عرق کردم. به فرانسوی سلام می کند. می گویم همین حالا بهتر می شوم و جوابت را می دهم. فرانسوی سکوت می کند. بعد خون بالا می آورد. به فرانسوی آبجو تعارف می کند. مست می شویم. می زنیم زیر خنده. به فرانسوی قهقه می زند. من جَز می خوانم. می پاشم روی خون. می شاشم روی فرانسوی اش. بعد هردو می زنیم زیر خنده. به فرانسوی می گوید شا شم بوی الکل می دهد. می زنیم زیر خنده. دارم هذیان می گویم. کسی از بیرونِ پنجره داد می زند کسی یک فرانسوی این اطراف ندیده؟ نگاهش می کنم. کیفش را باز کرده. یک دفتر و یک مداد توی دستش گرفته. دوباره از بیرون پنجره داد می زند کسی یک فرانسوی این اطراف ندیده؟ دوباره نگاهش  می کنم. دارد مشق می نویسد. آخر با این همه صدایِ جَز و خون و الکل و بوی شاش؟ حتما برای فرانسوی ها زیاد اهمیت ندارد. فرانسوی های احمق. 

نوشته شده در 1396/10/19ساعت 06:10 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (2)

و این عمیق ترین موجِ دریا بود که دیگر سرِ نیمه جانِ زن را در حالیکه فریاد می زد، توی خودش فرو برد. بعد از آن سکوتی بود دست نیافتنی. موج هایی می آمدند. موج هایی هم نه. گرگ و میش بود. اواسط بهمن. 

تعریف می کرد: زن از چند لحظه قبل می دانسته دیگر امکان بازگشت به عقب وجود ندارد. می دانسته موج بعدی که بیاید شاید دیگر روی آب را نبیند. شاید دیگر چشمش به آسمان نیافتد. شاید دلش برای روز دوشنبه ای تنگ شده بود که سخت توی چشم های دختر کوچکش زُل زده بود. بعد، حجم عظیمی از آب روبروش بود. دهانش را باز کرده بود. می خواست دریا را ببلعد. نشد. 

ماشین را که روشن کرد صبح شده بود. آفتاب بالا آمده بود. صخره ها واضح دیده می شدند. جسد زن به ساحل رسیده بود. جسد مردی هم آن طرف تر. کودک نگاهش را از موج ها بر نمی دارد. فقط گریه می کند. شاید یاد دوشنبه ای افتاده بود که سخت توی چشم های مادرش زُل زده بود. شاید. 

حوالیِ ظهر، توی رادیو، به نقل از پلیس اعلام کرد: جسد یک مرد و یک زن و یک کودک در کنار ساحل  توسط یک هلیکوپتر شناسایی و کشف شد. دلیل مرگ هنوز نامعلوم. 

چه کسی خواهد دانست آخرین چیزی که هر کدام اینها در آن لحظه می خواستند چه بود؟ مخصوصا کودک؟

نوشته شده در 1396/10/17ساعت 03:55 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (8)

یکی از سربازهایی که تو می شناسی، به نام مصطفی حاجی پاشا، دست چپ خود را به دیوارِ برجک تکیه داده بود و سعی می کرد شاعرانه ترین ادرارش را در ساعت پنج صبح روز جاری روی شاعرانه ترین شعری که در زندگی اش خوانده بود خالی کند. و موفق هم شد. موزیک متن این اتفاق، موزیکی با فضای دارک اَمبیِنت، به نام " بدونِ عنوانِ ۳"، موزیکی چند وجهی با خاصیت تکرار مدامِ یک نُت است که سعی دارد فضایی خلاء گونه را در ذهن تداعی کند. 

وقتی فرمانده ی قرارگاه این گزارش را خواند برای لحظاتی احساس کرد در خلاء بی امانی گرفتار شده. و مدام صداهای عجیبی که انگار از جنس فلز باشند تمام محدوده ی سرش را اشغال می کرد. چند دقیقه ای به همین حالت ماند و بعد با این جمله صحبت را آغاز کرد: " این اتفاق قبلا هم تکرار شده بود." او اعتقاد داشت قبل تر یکبار این اتفاق را با همه ی جزئیاتی که در اطرافش مشاهده می کند در همین وضعیت دیده و تلاش می کند چیز بیشتری به خاطر بیاورد. و سرباز اجازه می خواهد تا زمانی دیگر توضیحات و دلیل کارش را با وی در میان بگذارد. پس از موافقت احترامی در خور می گذارد و از اتاق بیرون می رو د. فرمانده جایی میان خلیج و شن های داغ گیر کرده. آفتاب توی سرش می زند. بادی می وزد و ردای سفید فرمانده تکانی می خورَد. عرق شتک می زند روی شن. قطره ای گل آلود می شود. به سرخی می زند ساحل اینجا. می گویند هر فصل یک رنگ دارد. بهار سفید می شود. تابستان سرخ. پاییز زرد. زمستان ندارد اینجا. همین سه فصل. فرمانده خوب به حرف های پیرزن گوش می دهد. موزیک متنی دارک اَمبیِنت خلیج را پُر می کند. صدای موج. موج های به غایت آرام. پیرزن دست می برد حوالیِ سینه اش. جستجویی می کند. تکه  پارچه ای سرخ بیرون می آورد. دست راست فرمانده را بالا می آورد. روی بازوی لُخت فرمانده گره می زند. فرمانده آرام آرام شن های ساحل را ترک می کند. بالا می رود. بالا می رود. بالا می رود. بالا می رود بالا می رود. بالا می رود. شعری شاعرانه را زمزمه می کند. شعری آشنا. انگار این اتفاق را هم قبل تر دیده بود. پایین را نگاه می کند. برگه ی گزارش را چندبار تا می کند. توی جیبش می گذارَد. و فقط به صدای موزیکِ متن گوش می دهد. 

نوشته شده در 1396/10/08ساعت 06:07 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (1)

نه اینکه دیگر چراغی نمانده باشد نه. فقط باید هر از گاهی بروم پشت پنجره نور بیاورم که این کرسی هم دیگر جای ماندن نیست بدون خیالت. تو گیس می بافی از فرات تا ارس. من از حمله ی شبانه ی گروهک تروریستی حرف می زنم. تو دست هات میان علف و خمیازه ی شبگاه. من خمار تریاک سیستان یا کرمان. تو بگو. اینجا خاطره بازی دوان است. از این ترمه به آن ترمه از این ترنج به آن نارنج و نعناع سرِ صبح. پنجره را نگاه کن. هزاربار تصویر چنار را نشان می دهد که بگوید جای تو اینجا خالی ست. من تایید می کنم اما نه اینکه تاریک باشد نه. صبح که می شود رد عطر نعناع را می گیرم و برایت نور می آورم. روی پیشانی ت می تابانم. طلاییِ موهات را نشانه می روم. چنان که آن سرباز سرِ اسبی را که از پنجره داخل شده بود. تو از بامدادِ روی ابرهای مرتفع بگو. من یادم نمی رود صدای سنگی که به گنبد مساجد بین النهرین اصابت می کرد. پیراهنت حالا دیگر هزار بار افسرده ام می کند. اینجا خون لای پای زنی می چکد. کودکی از جنگ می گوید. پدری جیب هایش را از سنگ پر می کند. سربازی آخرین نامه اش را برایت می نویسد. آخرین نامه ام را خاک می کنم. آتش بس نمی شود. اتوبان های غرب به شرق را یادت می آید؟ خوب یادت می آید؟ هنوز همانقدر سرد است. هنوز بعد سال ها مست که می شوم عود روشن می کنم. پای هیچ تلویزیونی نمی نشینم. اخبار هیچ جنگی را پی نمی گیرم. به هیچ نقطه ای خیره نمی شوم. رد موهایت را میگیرم و به آب می زنم. فرات یا ارس. خلیج یا عمان. یمن یا عراق. هرجا بیشتر بوی خون بدهد. سرخ تر باشد. زن و مردی را می بینم به یاد سال های مرگت جنازه جمع می کنند و به آب می زنند. شرجی است سرمای اینجا‌. زیر خاک بمان. ترمه ندارد که عشق بازی کنیم. نارنج به دست گرفته ام برای روزهای دلتنگی تریاک می دمم. پشت پنجره چنار می کشم. آتش بس نمی شود. 

نوشته شده در 1396/09/20ساعت 03:25 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (2)

بیا و سهمت را از آزادی صبح های نیمه خنک پاییز بگیر. با نیم تنه ای لخت و موهایی سراسیمه. از نزدیکای این خطوط سفید درهم خیابان منتهی به شمال و برف خیابانی و خیالی خاطره آلود و صورتی ناپیدا میان نارنجی های اطراف اتوبان رسالت نامت را روی دیواری پیدا کرده ام. نامی که روی یک گامِ ماژور حل می شود. از سوپرانوی صدایت به تارِ صوتیِ منقوش به نامت. نُتی دیگر زاده می شود. و در کنارش نُتی دیگر و اینها از همنوایی ران هات که به هم اصابت می کنند الهام می گیرند. جَز. نهایتِ در هم تنیدگیِ اصوات. لایه ای متشکل از ابرهای آبی را توی صورتم می پاشد. خنکیِ صبح آزادی ام. فرستاده می شوم به دنبالت. من توالیِ گامِ مینورم. من هیچ شکلی نیستم. من نیروی دافعه ی همه ی اقشارم. من لانه ای هم اگر داشتم نبودم. من صدایی اگر داشتم نبودم. من خیالی خسته اصلا. من امیدی افتاده توی موهایت جستجو م کنم. امید پرده برمیدارم از لای ران هایت. نِوِر لیو اینجا را. درک تو حالا معبدی ست باستانی‌. شالیزاری حوالیِ شمال. حفره ای در حالت نئشگی. فواره ای سرخ از دهانه ی آتشفشان. سوراخی در لاله ی گوش. اینجا شباهتی به توکیو دارد. روح توکیو ساعتی هشت بار به اینجا دمیده می شود. تو دوان. من دوان. مکان؟ راهرویی شبانه در توکیو. نارنجی، حاشیه. ریتمی چند چند در گامِ مینور‌؟ استمرار گرمی لبانت. من همه ی اینها را در تو می بینم. در تو آبی هایی می بینم که تو در مادرت. من اینطور می دانمت. دیده ام اینها را در نامت روی دیواری حوالی اتوبان رسالت. من اینها  را ساعتی هشت بار می دیدم.

نوشته شده در 1396/08/07ساعت 11:10 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (6)

اوایل شهریور بود یا اواسط سال نود و شش. دو تا تابلو خریده بود و یک کتاب و سه بسته سای بابا و دستمال کاغذی برای روزهای دلتنگی! گفتم نمی شود که همینطور پا روی پا گذاشت و نگاه کرد که کدام کلاغ اول دخل آن یکی را می آورد. حرف نزد. همینطور روی پله نشسته بود و دستمال را توی دستش فشار می داد. گفتم هنوز تصمیمش را نگرفته؟ سر تکان داد که نه. بعد یک دستمال دیگر برداشت و آن یکی را که خیس عرق شده بود انداخت وسط حیاط. توی یکی از تابلوها یک عکس قدیمی انداخته بود از اوایل بهار یا اواسط سال هفتاد و یک. می گفت این شناسنامه ی من است. اما شناسنامه اش توی یک مکعب الکترونی گم شده بود! خودش می گفت. پدرش یک مکعب الکترونی ساخته بود و به همراه مادرش رفته بودند سری به حافظه ی ضعیفشان بزنند و برگردند که بر نگشتند و شناسنامه اش را هم با خودشان برده بودند. باز یک دستمال دیگر بر می دارد و یک سای بابا روشن می کند به یاد پدر و مادرش. برای روزهای دلتنگی. توی آن یکی تابلو یک نقاشی انداخته بود از اواخر بهار یا اوایل سال شصت و نه. بیست شده بود. معلمش یک آفرین زیر بیست نوشته بود. چهار زن توی نقاشی کشیده بود که پایشان پیدا نبود و فقط یک دست داشتند. جای سینه برایشان سبد کشیده بود. جای سر هم برایشان یکی یک کدو تنبل کشیده بود بدون چشم و دهان و بینی و گوش و ابرو و هیچ چیز. زرد هم نکرده بود. همانطور سفید. می گفت این نقاشی در آینده اتفاق می افتد. با تعجب نگاهش می کردم. یکی از کلاغ ها دخل آن یکی را آورده بود و داشت توی سرش را خالی می کرد که برگشت نگاهم کرد. گفت تصمیمش را گرفت. پرسیدم همین حالا؟ سر تکان داد که آره. از جایش بلند شد و دیگر ندیدمش. می گفت یک روز توی یک دایره ی الکترونی که پدرش برایش ساخته گم می شود. می گفت منتظر است تا پدرش تصمیم آخرش را بگیرد و وقتی تصمیم بگیرد او برای همیشه گم می شود. حالا دیگر پیدایش نبود. بوی سای بابا می آمد و دو تابلو و چند دستمال خیس وسط حیاط و جای خالی عباس روی پله.

عباس عباس عباس. ریحانه را خوب می شناختم. خوب دوستش داشتی. یادم هست چقدر دلت می خواست با ریحانه زیر آفتاب داغ ظهر تابستان بدوی تا سرخ و خیس عرق که شُدید دست بکشی روی پیشانی اش و موهای چسبیده به پیشانی خیسش را آرام ببری پشت گوش هایش. هیچوقت نمی دانستی مادرت زینب خانم غروب ها که از بازار می آمد سبد سبزی های فروخته نشده را می گذاشت روی پله، ریحانه را از خواب بیدار می کرد. توی سبد می گذاشت. دسته ی سبد را محکم می گرفت و می چرخاند. می چرخاند. می چرخاند. تا ریحانه سرش گیج می رفت. زرد می شد. بالا می آورد روی خودش اما چیزی به تو نمی گفت. چند بار از لای درِ خانه تان دیده بودم. 

کلاغ که پر کشید دیدم نشسته ام روی پله. دستمالی را توی دستم فشار می دهم. دستم بی وقفه عرق می کند. وقتی به پیشانی کوتاه ریحانه فکر می کنم خودم را توی یک دایره فرض می کنم که مثل یک ماشین لباس شویی مدام می چرخد. و ریحانه از بیرون دایره. از توی یک مکعب فرضی نگاهم می کند و بالا می آورد. معده اش را روی سرم خالی می کند. معده اش بوی سای بابا می دهد. دستم را دراز می کنم. پیشانی اش بلندتر شده. دور می شود. فریاد می زند که اینجا هیچ الکترونی وجود ندارد.توی خودم می روم. یاد تابلوی اولی می افتم. آن عکس قدیمی پنج نفره. مادر توی عکس سبد به دست دارد. پدر به دخترها نگاه می کند. دخترها به همدیگر نگاه می کنند. ریحانه آن وسط ایستاده. به من نگاه می کند. داد می زند که هیچ الکترونی وجود ندارد. و این شناسنامه ی من است. 

کلاغ خودش را به بالاترین شاخه می رساند. سای بابا تمام می شود و دلتنگی دلتنگی دلتنگی. روزهای دلتنگی از میان یک نقاشی قدیمی بیرون می ریزند. بعد توی یک دایره گم می شوند. کلاغ، خون را مزه مزه می کند.

نوشته شده در 1396/06/08ساعت 02:54 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (7)

تابی به بالاترین نقطه ی خود می رسد و عشق در هیات زنی سبزه رو با چشم هایی کشیده و لب هایی مجروح از روی آن سُر می خورَد و درون فضایی پیچ در پیچ و بدون مختصات در نمودار زمان - مکان می افتد. می دانم اگر صدایی این حوالی به گوش می رسد دلیلش سفیدی بیش از حدِّ دیوارها و عمق بیش از حدِّ حفره ی گوشم نیست. تا این فضای پیچ در پیچ ادامه پیدا می کند اضافه کنم نماد عشق، به دلیل تعلقاتی که در سفر برایش اتفاق افتاده دارد به عادتی همیشگی می رسد. عادت ها در پَک هایی سفید رنگ و زیپ دار در گوشه و کنارِ فضا معلقند. دسترسی آسان است، اما فرصتی که باید وجود داشته باشد تا فکر برداشتنشان به عمل برداشتن منجر شود وجود ندارد. با این حال از میان خیل عظیم پَک های عادت، تعداد کمی شان به مصرف می رسند. مصرفی دائم که با توجه به تعریف نشدن زمان در این فضا، مدت معیَّنی را نمی شود برایش متصور شد. فقط همین که به صورت دائم مصرف می شوند. تاب به نقطه ی اولیّه بر می گردد. یعنی درست جایی که در زمان صفر نیروی اولیه به آن وارد شد و شتاب اولیه از صفری به صفر دیگر رسید. ( می شود طی نموداری، مختصاتش را توضیح داد ). کار من در اینجا شروع می شود. من پای چپم را که طعم سیب ترش می دهد روی پای راستم که بوی عود می دهد می گذارم و فکر می کنم عشق باید از دهانه ی ساکسیفونی برنجی به بیرون پرتاب شود. تا من بتوانم دست هایم را دراز کنم و رشته ای را از میان گیسوانت انتخاب و برای سال ها نگاهش کنم‌. من دلتنگی را در گل های زرد و بنفش برایت دسته کرده ام. من بوسه ای برایت کنار گذاشته ام که شب به تو می رسد. آن شب حتم دارم چشم های کشیده ات بازِ باز شده اند و لب هایت حول محوری دایره ای مجروح می شوند و کلاویه ای روی پیانو تمام مدتی که در آن فضای پیچ در پیچ بوده ای را توضیح می دهد. من می دانم زیر این سایه که نشسته ام چه دیوارهای سفید خالصی بوده اند. چه صداهایی که توی گوشِ عمیقم پرسه نزده اند. من شعری را آماده کرده ام. توی یک بطری انداخته ام که بخار نشود. من عادت به خواب را هم از کیسه ی جاروبرقی در آورده ام. دیگر برای رسیدن فقط یک نردبان می خواهم. هرطور که می خواهد باشد. 

نوشته شده در 1396/04/30ساعت 05:01 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (6)

  1    2    3    4    5    ...    24  >>