خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

خواب دیده بودم. دیشب. کم پیش می آمد در خواب باهم باشیم. اینبار طور دیگر بود اما. باران بود و جاده گل گرفته بود به خودش. از این جاده ها که هی پیچ می خورد و انگار تمام نمی شود. اما تمام شد و ما سیگار به لب رسیدیم. رسیدیم به درختی که شاخه نداشت، برگ نداشت، اصلا درخت نبود. اما درخت بود و ما زیر سایه اش نشستیم و باران دیگر نمی بارید روی سرمان. و ما سیگار می کشیدیم پشت هم و تو همه لبخند بودی. چشمانمان را بستیم و خوابمان برد. هردو خواب می دیدیم که پرنده ای خودکشی می کند. روی سیم برق نشسته بود و به چشمانش نوک می زد. نمی شد اما آنقدر نوک زد تا مُرد. باران هم می بارید. بیدار که شدیم آفتاب می زد روی صورتمان. سیگار کشیدیم و از پرنده گفتیم. تو چشمانت به جاده بود و من چشمانم بسته. چشمانت را نمی دیدم اما به جاده بود. سیگارت را که کشیدی رفتی. جاده را گرفتی و رفتی و پاهایت در گل فرو می رفت. پرنده اما در دستانم بود. چشمانش باز بود و نگاهت می کرد. من اما نمی دیدمت. پرنده در دستانم بود و انگار که خواب نبودم. چشمانم بسته بود و باران هم می زد. سیگار می کشیدم و تو همه لبخند بودی. که اصلا نبودی و بیدار شدم. دلم برایت تنگ می شد. جاده را که هی پیچ می خوردم و سیگار می کشیدم. تو که می رفتی پرنده هم دیگر نبود. شب از نیمه هم گذشته بود!!


نوشته شده در 1391/11/26ساعت 03:35 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (34)