X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

فلسفه بافته بودیم که بشود. که رقم بخورد هرچه استعاره کرده و نکرده بودیم. که انزوای شب را بگیریم و برویم بالا. برویم بالا و داد بزنیم همه ی دوستت دارم ها را. که من سبزه را روی پاهایت سبز شوم، لبانم را روی لبانت سرخ و تنم را توی تنت گرم. همه اش را فلسفه بافته بودیم. از ارسطو تا هگل، تا نیچه، تا هایدگر، تا شوپنهاور. و تو همه اش را چای بودی و من همه را فرانسه. که بشود خیابان را بگیریم و روی خط ممتدش برویم بالا. تا ولیعصر تمام شود، سهروردی تمام شود، سید خندان تمام شود. که شب تمام شود و رسالت را تمام نکرده باشیم. که هیچ وقت نفهمیده باشم. بدانم و نفهمیده باشم دوستت دارم هایی را که آ می کشیدم فقط. آآآآآآآآآآآآآآآآآ... بلند، آنقدر که کمل آتش بگیرد. فلسفه بافته بودیم، همه را. همه ی بهمن هایی که را که باید می بودم. تو خواستی که باشم. که فرق داشته باشد، با همه ی شب هایی که به یاوه های بیگانه می گذشت. که سیگار گم شده باشد لای لبهایمان که گره می خوردند روی هم. فلسفه بافتیم و شد. از ولیعصر شروع شد و تمام نشد دیگر...




نوشته شده در 1391/11/26ساعت 03:39 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (34)