X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

تکه های شیشه را خودم دیدم که روی زمین بالا و پایین می پریدند. مثل این فیلم ها صحنه آهسته شده بود جلوی چشمانم. کل مسیر برگشت از جلوی چشمانم می گذشت و همه چیز آهسته بود. آنقدر آهسته که همه  یازده روز را میان همان چند ثانیه طی می کردم. مردم و لبخند های مدامشان، جاده و همه ی بادهای موافق و مخالفش، نهر و گندمزار های دیمی، جعبه های شیرینی و شکلات، آفتاب و باران و رنگین کمان، بوق ممتد ماشین ها و تنهایی خودم همه اش توی خرده شیشه ها روی زمین می ریختند و همین که باد لای موهایم می پیچید همه شان را یادم می آمد. یازده روز را چند کیلومتر آنطرفتر جا گذاشته بودم و یاد این افتاده بودم که حتی وقتی تنها بودم سیگارم را تنها نکشیدم. یاد این افتاده بودم که سیگارم را کشیدم و ته سیگار را انداختم روی زمین و از رویش پریدم که چهارشنبه سوری ام باشد. یاد این که تحویل سال را کنار جاده با سگ ها جشن گرفتم و برای خودم بلند آواز خواندم آنقدر بلند که جاده خفه شده بود، که سگ ها جمع شده بودند، دستانشان را زیر پوزشان جمع کردند و نگاهم می کردند. یاد اینکه معشوقه ام دلش تنگ بود و مادرم اشک بود، اینکه همه ی آن پنج نفر خواستند با من به خاطر سبیلم عکس یادگاری بگیرند، اینکه گفت عشق است؟! گفتم عشق است رفیق. حالا همه شان توی همین چند ثانیه آمد جلوی چشمانم. هر کدامشان توی خرده شیشه ها بالا و پایین می پریدند و روی زمین آرام می گرفتند. بعدش همه چیز آرام شد. تُنگ شکسته بود و ماهی را هزار کیلومتر آنطرفتر گم کرده بودم.






نوشته شده در 1392/01/07ساعت 10:59 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (30)