X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

سیگار دیرتر از خودش پایین افتاد.


قبل ترها هنوز دیالیز نمی کرد و اختیار آلتش دست خودش بود. سیگار هم می کشید. بهمن. بعدها کلیه اش را داد به پسرش. می گفت درس می خواند و دکتر می شود، آنوقت با هم می نشینیم و از زن هایمان با هم حرف می زنیم. پسرش سرطان داشت و مُرد. کلیه هم دیگر سرطان گرفته بود. زنش نذر کرده بود قیمه بدهد و نشد. یک روز صبح زنش لای ملحفه خفقان گرفت.


نشسته بود روی تخت و بهمن می کشید. خیره شده بود به قاب عکس و حالا اشک از گونه هایش سُر می خورد روی شلوارش که خیس شده بود از شاش. اختیار آلتش را نداشت و مدام می شاشید به خودش، به زندگی اش. دیالیز هم باید می کرد. پول نداشت. بازنشسته بود و حقوقش کفاف نمی کرد. 


سبک شده بود. آنقدر چیزی نمی خورد که پوست شده بود و استخوان. با این حال می توانست سیگار را لای انگشتانش بگیراند و بکشد. بهمن می کشید. از وفتی یادش می آید بهمن می کشید. در را باز کرد و دستش را گرفت به نرده ها که خودش را بکشد بالا. اولین بار بود که اینهمه پله را بالا می رفت. پاهایش می لرزید و هفت طبقه را بالا رفت. اینجا که رسید باد می آمد. اوایل خرداد بود و باد گرم می وزید. آسمان آنقدر ستاره داشت که وقت نمی کرد بشمارد. مایع گرم روی پاهایش سرازیر شد. نفسش بالا نمی آمد و هن هن می کرد. 


صبح شده بود. هنوز آفتاب نزده بود. پسرش می گفت اگر خوب شود دلش می خواهد پرواز کند. خوب نشد. سیگار را گرفت گوشه لبش و پک عمیقی زد. رفت لبه ی پشت بام و چشمانش را بست. سبک شده بود. انگار باد می خواست او را با خود ببرد. دستانش را باز کرد که جای پسرش پرواز کند. پرواز نکرد.


آفتاب زد توی صورتش. بهمن سوخت و به فیلتر رسید.


نوشته شده در 1392/03/05ساعت 11:33 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (38)