X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

برف مدام می بارید. از پنجره به اش خیره شده بودم. چند ساعتی بود که تکیه داده بود به دیوار و پشت هم سیگار دود می کرد. پای چپش را روی زمین محکم می کرد و پای راستش را تکیه می داد به دیوار. یقه ی پیراهنش همیشه باز بود. مانده بودم چه از جان سرما می خواهد. طوری سیگار می کشید انگار یک قرن پیش همینجا ایستاده بود و همینطور سیگار می کشید. یکبار از پشت پنجره که دیده بودمش روی برف می لغزید. آنقدر خون از صورتش می آمد که برف سرخ شده بود. آنقدر با مشت به صورتش می کوبیدند که گفتم کارش تمام است. اما سگ جان بود. همین که رفتند از جایش بلند شد، از جیب شلوارش جعبه سیگار را در آورد و تکیه داد به دیوار و پشت هم سیگار کشید. جلوی چشمانش به زن و دخترش تجاوز کرده بودند. جفتشان را کشتند. آخرش هم انداختندش زندان. می گفت یک روز فرار می کند و تک تک شان را می کشد. خودم را که جایش می گذارم سرم درد می گیرد. دلم می خواهد یک طوری کلک خودم را بکنم. یک بار که با هم سیگار می کشیدیم گفته بود همه شان زا می کشد و بعد هم ترتیب خودش را می دهد. آنقدر جدی بود که خفه می شدی و حرفی نمی زدی. همیشه جدی بود. سیگارش را که کشید برگشت. عکس زن و بچه اش را زده بود به دیوار. همین که برگشتم دیدم خیره شده به عکس. خودش را ول کرد روی تخت و دستش را گذاشت روی سرش. برگشتم سمت پنجره. گفت فردا تمامش می کند. گفت فکر همه جایش را کرده. از روی دیوار فرار می کند. دیوار بلند بود. سرباز ها هم بودند. با گلوله سوراخ سوراخش می کردند. تصور اینکه در حال فرار کردن تیر بخورد، بیفتد روی برف، سرباز ها بیایند بالای سرش و پشت هم تیرها را خالی کنند توی تنش، دیوانه ام می کرد. نگران بودم کار را تمام نکند. حتی نتواند برود تکیه بدهد به دیوار و سیگار بکشد. کاش فقط با مشت می کوبیدند توی صورتش. خیالم راحت بود که طوریش نمی شود.

قرار بود فردا تمامش کند. یک بار که با هم سیگار می کشیدیم گفته بود دخترش پیانو می نوازد. گفته بود عاشق مندلسون است. حالا توی رادیو مندلسون می نواخت و اشکش در آمد. اشکم در آمد. برف سنگینی روی زمین جمع شده بود. عادت کرده بودم هر روز که اتفاق خاصی قرار بود رخ بدهد خوابم نمی برد. خیره شده بودم به صورتش. توی خواب هم انگار مصمم بود. مدام صحنه ی افتادنش روی برف جلوی چشمانم بود. اینکه پشت هم تیرها را توی بدنش خالی می کنند. اینکه برف هم سرخ شود. تصور اینکه کار را تمام نکند سرم را درد می آورد. کنار پنجره خوابم برده بود. بیدار که شدم روی تختش نبود. نه خودش بود و نه عکس زن و دخترش. از پنجره به بیرون نگاه کردم. آفتاب زد توی صورتم. نه لکه خونی روی زمین بود . نه صدای شلیکی. دویدم سمت حیاط. فرار کرده بود. آفتاب می خورد توی صورتم و گفتم تمام شد. تمامش کرد. به سلول که برگشتم انگار خفه شده باشم، نفسم نمی آمد. خودم را روی تخت ولو کردم. رفته بود. رفته بود که تمامش کند. رفته بود آنقدر مندلسون گوش کند تا جر بخورد. هرچقدر هم که با مشت بکوبند توی صورتش چیزیش نشود. سگ جان است. آخرش هم می رود کنار دیوار، پای چپش را روی زمین محکم می کند، پای راستش را به دیوار تکیه می دهد و سیگار می کشد. بعد هم ترتیب خودش را می دهد. یک بار که با هم سیگار می کشیدیم توی چشمانش دیدم. حتی یقه پیراهنش هم باز بود.

نوشته شده در 1392/06/11ساعت 01:01 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (29)