X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

آدم چقدر دلش برای خیلی چیزها تنگ می شود. باران، معشوق/معشوقه، کودکی، بزرگی، پیری، برای اسباب بازی، برف، کوچه های قدیمی، همسایه های قدیمی، توپ پلاستیکی، یخمک، دوچرخه و هزار کوفت و زهرماری که همه اش حالت نوستالژیک دارد و تف توی همه ی نوستالژیک هایی که فقط فکر می کنیم بودند. نه اینکه نبودند، نه. شاید هم بودند . چون قاعدتا هیچ فکری اشتباه نیست و دلیلش چیزی نیست جز اینکه اینها فقط یک فکرند. گنگ شد، گندش بزنن...



مست کنیم، برویم زیر دوش انزال شویم، زود. اینگونه که خوابمان می برد و اتوبان را اگر راست کنیم که دیر می رسیم و بزرگراه کش می آید و آزادراه می شود که پایمان درد می گیرد و جورابهامان بدبو می شود که چقدر دلم تنگ شده است برای آغوش هایت جانم. چقدر دستانت لای موهایم را صدا می زنم که بیا. تو اگر نیایی کوهها دامنه ندارند و باید بالا بالا بروم که نمی شود. آنوقت باید سی کیلومتر را دور بگیرم، که آخ... بنزین تمام کردم، گندش بزنن...



ما جمع های مذکر بودیم و شما جمع های مونث، که ما میان همه ی جمع های مکسر سراسیمه کار می کردیم. ما کارگر بودیم، ما کارگاه، کاری، ماداگاسکار، کارامازوف، کارواش، کاردانی، کارشناسی، ماجیکار، نیکاراگوئه، کارت پستال، پیکار، کاراته، کارفرما، ساکارز، پلی ساکارید، کاردینال، کارناوال، شاه کار و... ما همه ی کار های دنیا را در کارخانه انجام دادیم. ما جمع های مذکر و شما جمع های مونث میان همه ی جمع های مکسر به هم شبیه می شدیم. ما حتی یکبار سر به هوا هم شدیم. یکبار فقط. در همین پوزیشن. همین. در نوشته نمی شود پوزیشن را مشخص کرد. گندش بزنن...




نوشته شده در 1392/06/16ساعت 05:07 ق.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (31)