X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

ما کودکانی بودیم که پاهایمان را در کوچه های خاکی، روی رکاب دوچرخه، میان دمپایی های ابریِ پاره جا گذاشته ایم. ما کودکانی بودیم که خوشی هایمان را با بستنی یخی و آفتاب ظهر، با عرق های روی صورتمان جشن می گرفتیم. هنوز معتقئم به سر و  صداهای توی کوچه. صبح، ظهر، شب. هنوز دست های کوچکمان، پاهای کوچکمان، زخم های روی زانو، روی آرنج، صورت های سرخمان، دردهایمان، اشک هایمان، یادم نرفته. ما کودکانه بودیم که زمان را با پاهای خودمان طی می کردیم. هنوز به کودکی هامان پشت نیمکت های چوبی معتقدم. توی کلاس های شش در چهار دبستان. از پشت قاب عینکهای ته استکانی معلمانی که هیچ گاه کودکی مان را درک نکردند. ما زمستان را از شال گردن های دستبافت مادر، از پیراهن های بافتنی یقه اسکی، از چکمه های سرخ و سبز به ارث برده ایم. ما آنقدر پی توپ های پلاستیکی دویدیم که تابستان تمام شد. ما آنقدر زیر آبراه شیروانی ایستادیم که پاییز تمام شد. ما آنقدر آدم برفی شدیم تا زمستان تمام شد. ما آنقدر لباس های نو نخریدیم که بهار آغاز نشد. بهار هیچگاه نمی آمد و ما کودکی مان را سه فصله پشت سر گذاشتیم. هنوز معتقدم هیچ بویی، بوی کیف، کتاب، دفتر، مداد، پاک کن و تراش های اول مهر را نمی دهد. هنوز معتقدم هیچ سبیلی جای سبیل های ذغالی پشت لبهایمان را نمی گیرد. هنوز پس از سالها. ما کودکان بدی نبودیم. اشک هایمان، لبخند هایمان، بغض هایمان، شادی هایمان مال خودمان بود. ما حرف های زیادی زیر پتو با خودمان داشتیم. هنوز به کودکی ام معتقدم. هنوز به آن روزها.

نوشته شده در 1392/07/02ساعت 05:03 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (17)