X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

از همین میز چوبی، تا خانه مان که هزار متر و شاید بیشتر، آن طرف تر است، بوی نا می گیرد. بوی جنازه. بوی کافور. ابر های خاکستری خودشان را از زمین دور می کنند و زمین پر از مُردار می شود. هر کس می رود خانه اش. در ها و پنجره ها را می بندند و می نشینند گوشه ای و منتظر می مانند. مادر ها چادر سر می کنند و نماز می خوانند. می لرزند و قنوت یادشان می رود. می لرزند و بسم الله را نمی گویند. حواس شان به بچه هاست. آنها که جا ندارند و دیر فهمیدند، هرکجا نزدیک تر است پناه می گیرند. بچه ها از پیرتر ها چیزهایی شنیده اند و می ترسند. بلایی که سال ها پیش جایی نزدیک شهر رخ داده بود. هیچ کس به کسی دیگر اعتماد ندارد. مرد ها در را می بندند و کسی را راه نمی دهند. ابرها دورتر و مدام سیاه تر می شوند. مادر ها نماز را رها می کنند و می روند سراغ بچه هایشان. هر خانواده اگر یک قربانی بدهد همه چیز به روز اول بر می گردد. بچه ها قربانی می شوند. مادرها با چادر دست ها و پا ها را می بندند و پدرها با کارد گردن را می برند، از شاهرگ. خانواده ها قربانی می دهند و همه جا بوی نا می گیرد. بوی جنازه. بوی گوشت فاسد. بوی خشک شیر روی دهان چند ماهه ها. و همه ی فاضلاب های شهر پُر می شود از خون. خون لخته شده که مرداب را می ماند. کافی است یکی از خانواده ها قربانی ندهند و بختک شهر را خفه کند. مثل وقتی که خوابی و بختک به جانت می افتد و می خواهد خفه ات کند. صدایت در نمی آید هر چقدر هم فریاد بزنی. نمی توانی تکان بخوری و مثل تکه ای چوب می شوی. آنقدر که نمی توانی نفس بکشی و صورتت کبود شود و تمام. ابرها سیاه تر می شوند و شهر کبود می شود و تمام. یکی از خانواده ها دور هم نشسته بودند و همدیگر را بغل زده بودند و می گریستند.



* هبان: نوعی ساز، نی انبان

نوشته شده در 1393/08/20ساعت 11:31 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (6)