X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

چشم هایم را می بندم و نفسم را حبس می کنم. حتی اگر می شد گوش هایم را می بستم بهتر بود. فکر می کنم. فکر می کنم روی دوچرخه ی زرد رنگ نشسته ام و قسمت داخل پاچه ی شلوارم روغنی شده و وقتی بروم خانه مادرم دخلم را می آورد. مثل روز قبلش که وقتی فوتبال بازی می کردم روی آسفالت تکل زدم و زانوی پای راستم زخم شد. از آن زخم هایی که تا همین امروز به خاطرش کتک می خوردم. مادر هر وقت به زخم نگاه می کرد می زد پس سرم و من گریه نمی کردم. چون امروز که بروم مدرسه می توانم به دوست هایم نشان بدهم و بگویم زانویم طوری زخم شده که استخوانش معلوم شده و همه تعجب کنند و من توی دلم خوشحال شوم. باید بینی ام را ببندم و نفسم را حبس کنم که بوی بتادین را استشمام نکنم. بوی بتادین که هم بوی الکل می دهد هم بوی خمیر دندان. وقتی مادرم روی زخم بتادین می ریخت می سوختم اما تحمل می کردم تا بیشتر بریزد و زخم ترسناک تر جلوه کند. حالا حتما اگر مادر ببیند پاچه ی شلوارم روغنی شده قبل از خوردن نهار و آماده شدن برای رفتن به مدرسه کتکم می زند. مادر معمولا نیشگون می گیرد. روی بازو، روی ران پا و باسن که بیشتر درد می گیرد. اگر خیلی اعصابش به هم ریخته باشد من را روی زمین می اندازد و معمولا با پای راست لگدمالم می کند. حس خوبی نیست. بدم می آید لگد مال شوم. هیچ کاری از من ساخته نیست و گاهی که پایش را پشتم می کوبد نفسم بالا نمی آید. من در این وضعیت سعی می کنم به زیر مبل نگاه کنم و معمولا مداد یا خودکار یا گاهی ریموت کنترل تلویزیون را زیر مبل می بینم. نمی دانم دوست هایم چطور کتک می خورند اما من از وضعیت کتک خوردن خودم راضی نیستم. وقت زیادی ندارم. هنوز می توانم کارهایی انجام دهم. مثلا می توانم زودتر بروم خانه، دوچرخه را توی انبار بگذارم و آرام بروم بالا و تا مادر مشغول آشپزی است شلوارم را عوض کنم. اما ترجیح می دهم کمی دیگر دوچرخه سواری کنم. از خانه ی همسایه ها بوهایی می آید. بیشتر بوی روغن سوخته. یکی هم حتما دارد ماهی درست می کند. بوی گند ماهی را حتی اگر چند سال پیش هم باشد می فهمم. برادرم بوی ماهی و مرغ را از هم تشخیص نمی دهد. اما من می فهمم و همیشه به او می گویم بیشتر دقت کند. اما او خودشیرین تر از این هاست که برایش مهم باشد. مدام خودش را برای مادرم لوس می کند. حتی وقتی مادر ماهی درست می کند و من نمی خورم وقت غذا خوردن به من می گوید که ماهی فسفر دارد و مقوی است و باید بخورم. بارها شده همانجا بزنم توی گوشش و بعد کتک مفصلی هم بخورم. اما وقتی جلوی پدر و مادرم توی گوشش می زنم حس خوبی به من دست می دهد. احساس بزرگی می کنم. حتی حالا هم که باید بروم خانه اما ترجیح می دهم دوچرخه سواری کنم، احساس بزرگی و استقلال به من دست می دهد. زانوی پایم می سوزد. حتما عرق کرده و عرق روی زخم ریخته. دیگر باید بروم خانه. دوچرخه ترمز ندارد و باید پاهایم را روی زمین بکشم تا دوچرخه بایستد. همیشه خاک بلند می شود و لای انگشتها و کف پاهایم انگار گِل می شود. عرق پا و خاک باهم گِل می شود. پاهایم را توی حوض تمیز می کنم و می روم بالا. بوی سوختگی می آید. بوی سیب زمینی سوخته. می فهمم. برادرم لابد دوباره نفهمیده. از مادر هم انگار خبری نیست. می روم توی اتاق و شلوارم را به سختی عوض می کنم. زخم زانو به شلوار چسبیده و باید با احتیاط از هم جدا کنم. روی زمین می نشینم و آرام آرام شلوارم را از زخم جدا می کنم. با این حال اما زخم باز می شود و خون شتک می زند. یعنی دلم می خواهد شتک بزند. پس فکر می کنم خون شتک می زند و می پاشد روی دست و ساق پا. بعد از جایم بلند می شوم و می روم توی اتاق پدر. کمد لباس هایش را باز می کنم و از جیب کت طوسی اش یک نخ سیگار که از مدت ها پیش مانده را در می آورم و می روم توی اتاقم. هنوز اثری از مادرم نیست. سیگار را با دقت بررسی می کند. رنگش کمی زرد شده که احتمالا به خاطر رطوبت زیاد توی کمد است. از قفسه کتاب ها کبریت را در می آورم و سیگار را روشن می کنم. به زخم پا و خونی که حالا روی آن دلمه بسته نگاه می کنم و سیگار می کشم. سیگار می کشم و احساس بزرگی می کنم. احساس رضایت می کنم و از خودم راضی می شوم. حتی اگر مدرسه نروم بهتر می شود. می توانم فردا برای بچه ها خیلی چیزها تعریف کنم.

نوشته شده در 1393/12/06ساعت 12:29 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (6)