خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

عباس گفته بود، در اینجایی که ایستاده، اگر یک قدم دیگر بردارد می تواند صدای خودش، صدای نفس های خودش، صدای پاهای به دیوار خورده و برگشته ی خودش را گوش بدهد و بترسد. بعد صادق یک قدم دیگر جلو رفت. به موزاییک های زیر پایش که لق می زد نگاه کرد. به دیوار های خاکستری راهرو نگاه کرد و جلو تر رفت. ترسیده بود. قلبش تندتر می زد. بعد صدای خودش را شنید. صدای نفس کشیدن خودش که تندتر شده بود. به صدای پای به دیوار خورده و برگشته که یک قدم جلوتر رفته بودند. بعد باد خورد توی صورتش. سرد بود. انگشت شست اش را فرو کرده بود توی مشت اش. فشار می داد. مدام فشار می داد و جلوتر می رفت. یک قدم دیگر. بعد رارهرو تمام می شد و یک پیرزن نشسته روی حوض. ورم کرده، بو گرفته. سینه ی پیرزن افتاده روی دست های پیرمرد. چروکیده. پیرزن با موهای سفید، پوست برنزه و چروکیده، با شکم و سینه ی بزرگ و ران های بزرگ، چروکیده، با لبخند و بینی بزرگ. پیرمرد، لاغر. با پوست چروکیده، موهای تراشیده، قسمتی از سر طاس. دست های زیر سینه ی پیرزن، پاهای پر مو. بینی بزرگ و کیر کوجک و چروکیده، روی حوضِ وسط حیاط نشسته اند و به صادق نگاه می کنند و صادق یادش می آید عباس گفته بود، به اینجا که برسد نمی تواند صدای خودش، صدای نفس های خودش، صدای پاهای به دیوار خورده و برگشته خودش را بشنود و می ترسد. آن وقت باید اطراف را نگاه کند، توپ را پیدا کند، بعد برود سمت توپ، آن را بردارد و بعد فرار کند و از خانه خارج شود. صادق می دود. می رود توی حیاط. دور حوض می چرخد. توپ را پیدا می کند. بر می دارد. از خانه فرار می کند. نه از در که قفل است. از دیوار فرار می کند و بچه ها را از روی دیوار می بیند. می بیند که عباس آن گوشه ی دیوار ایستاده. نگاه نمی کند. بچه ها داد می زنند: " توپ رو بنداز ". می اندازد. نگاهی به حیاط می کند. کسی نیست. از دیوار می پرد توی کوچه. می رود توی دروازه می ایستد و اولین توپی که به سمتش می آید را گل می خورد.

نوشته شده در 1394/10/05ساعت 10:34 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (6)