X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

شاید بگویم خیالت دست از سرم بر نمی دارد و این دلتنگی از کوچه ی باریک خانه ی آخرت شروع می شود و به مسیر لوله ی آب گرم شوفاژ خانه ی قبلی ترت ختم می شود. شاید هم بگویم آنقدرها هم سرمان شلوغ نیست که مست، سر از آفتاب پنج صبح در نیاوریم. ما آدم های شنیداری نبودیم که به تلفنی مشعوف بشویم. مگر کتاب خواندنی. خندیدنی. گریه کردنی. چیزی. ما حواسمان به حس بینایی مان بود.  یادت نرود. شاید بگویم حالم خوب نبود. حالم خوب نیست. تو چطوری؟ بعد همه ی این تعارفات را بگذارم کنار یک سیگار برای جفتمان روشن کنم و یک پیک برایمان بریزی و حرف های خودمان را بزنیم. و تو با من قصه یی از چنار می گویی که شباهتی به خفتن دارد. و من هنوز در فکر کلاغ و سایه ای که گاه می آید و گاه نه. اینجا که منم اتفاقی نیست. علف هایی سبز می شوند. دود می شوند. و فراموشی فراموشی فراموشی... حرف زیاد است. حرف آخر هم که هیچگاه نداشتیم. پس می ماند دیدارت. که صدایت هم هست. چشم هایت هم هست.

 

آیا آنجا که می ایستی


حکایت جان هایی ست


که در انتظار نوبت خویش اند


تا گر بگیرند


 

یا آنجا که می گذری


انبوهیِ رودهاست


که گلوی مردگان را


می جویند و باز پس نمی دهند

 

کمان داران و آبزیان


غرق می شوند دست در آغوش


و بر هر ریگ که فرود می آیند


صدای مرا می شنوند


که نمی خواستم بمیرم.


" هوشنگ چالنگی "

نوشته شده در 1395/04/24ساعت 12:33 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (1)