X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

این قصه یک ملحفه ی سفید کم خواهد داشت...

و غریق نجات یکبار دیگر هم سعی خودش را کرد. اما جز آفتاب داغ نیمروز چیزی عایدش نشده بود. شاید یک ماهی با کاسه ی خونین چشم هایش. 

فرمانده سعی کرد مثل همیشه خودش نباشد. سرباز اما خودش را به رخ کشیده بود. زیر همان آفتاب داغ نیمروزی. بی سیگار.       بی علف. پایش را کوبید. و خورشید یادش آمد زمین آنقدرها هم تاب ندارد. پس به دریا رفت. 

سرباز چیزهای جدید را تجربه می کرد. یکی ش دیدن دختربچه ای که به خودش شباهت داشت و به سوی او می دوید. سه ساله. با موهای طلایی خندان. یا به خود آمدنش و اینکه ساعت ها توی آسمان دنبال ابری می گشت که به چهره ی دختر سه ساله ای که به خودش می مانست بر بخورد. یا به فکر فرو رفتنش و برگشتنش با صدایی دخترانه. سه ساله. که می گفت: کی میای؟ و خورشید که جواب می داد زمین تاب اینهمه اندوه را ندارد. در همان آفتاب داغ نیمروز. 

فرمانده هرگاه به خودش باز می گشت یا بوی علفی از مشامش عبور می کرد روی کاغذ چیزی را یادداشت می کرد و به سرباز    می داد. و سرباز انگار غریق نجاتی که چیزی عایدش نشده باشد به روی آب باز می گشت و آفتاب همان آفتاب بود.

نوشته شده در 1395/05/27ساعت 08:44 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (2)