X
تبلیغات
رایتل
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

اوایل شهریور بود یا اواسط سال نود و شش. دو تا تابلو خریده بود و یک کتاب و سه بسته سای بابا و دستمال کاغذی برای روزهای دلتنگی! گفتم نمی شود که همینطور پا روی پا گذاشت و نگاه کرد که کدام کلاغ اول دخل آن یکی را می آورد. حرف نزد. همینطور روی پله نشسته بود و دستمال را توی دستش فشار می داد. گفتم هنوز تصمیمش را نگرفته؟ سر تکان داد که نه. بعد یک دستمال دیگر برداشت و آن یکی را که خیس عرق شده بود انداخت وسط حیاط. توی یکی از تابلوها یک عکس قدیمی انداخته بود از اوایل بهار یا اواسط سال هفتاد و یک. می گفت این شناسنامه ی من است. اما شناسنامه اش توی یک مکعب الکترونی گم شده بود! خودش می گفت. پدرش یک مکعب الکترونی ساخته بود و به همراه مادرش رفته بودند سری به حافظه ی ضعیفشان بزنند و برگردند که بر نگشتند و شناسنامه اش را هم با خودشان برده بودند. باز یک دستمال دیگر بر می دارد و یک سای بابا روشن می کند به یاد پدر و مادرش. برای روزهای دلتنگی. توی آن یکی تابلو یک نقاشی انداخته بود از اواخر بهار یا اوایل سال شصت و نه. بیست شده بود. معلمش یک آفرین زیر بیست نوشته بود. چهار زن توی نقاشی کشیده بود که پایشان پیدا نبود و فقط یک دست داشتند. جای سینه برایشان سبد کشیده بود. جای سر هم برایشان یکی یک کدو تنبل کشیده بود بدون چشم و دهان و بینی و گوش و ابرو و هیچ چیز. زرد هم نکرده بود. همانطور سفید. می گفت این نقاشی در آینده اتفاق می افتد. با تعجب نگاهش می کردم. یکی از کلاغ ها دخل آن یکی را آورده بود و داشت توی سرش را خالی می کرد که برگشت نگاهم کرد. گفت تصمیمش را گرفت. پرسیدم همین حالا؟ سر تکان داد که آره. از جایش بلند شد و دیگر ندیدمش. می گفت یک روز توی یک دایره ی الکترونی که پدرش برایش ساخته گم می شود. می گفت منتظر است تا پدرش تصمیم آخرش را بگیرد و وقتی تصمیم بگیرد او برای همیشه گم می شود. حالا دیگر پیدایش نبود. بوی سای بابا می آمد و دو تابلو و چند دستمال خیس وسط حیاط و جای خالی عباس روی پله.

عباس عباس عباس. ریحانه را خوب می شناختم. خوب دوستش داشتی. یادم هست چقدر دلت می خواست با ریحانه زیر آفتاب داغ ظهر تابستان بدوی تا سرخ و خیس عرق که شُدید دست بکشی روی پیشانی اش و موهای چسبیده به پیشانی خیسش را آرام ببری پشت گوش هایش. هیچوقت نمی دانستی مادرت زینب خانم غروب ها که از بازار می آمد سبد سبزی های فروخته نشده را می گذاشت روی پله، ریحانه را از خواب بیدار می کرد. توی سبد می گذاشت. دسته ی سبد را محکم می گرفت و می چرخاند. می چرخاند. می چرخاند. تا ریحانه سرش گیج می رفت. زرد می شد. بالا می آورد روی خودش اما چیزی به تو نمی گفت. چند بار از لای درِ خانه تان دیده بودم. 

کلاغ که پر کشید دیدم نشسته ام روی پله. دستمالی را توی دستم فشار می دهم. دستم بی وقفه عرق می کند. وقتی به پیشانی کوتاه ریحانه فکر می کنم خودم را توی یک دایره فرض می کنم که مثل یک ماشین لباس شویی مدام می چرخد. و ریحانه از بیرون دایره. از توی یک مکعب فرضی نگاهم می کند و بالا می آورد. معده اش را روی سرم خالی می کند. معده اش بوی سای بابا می دهد. دستم را دراز می کنم. پیشانی اش بلندتر شده. دور می شود. فریاد می زند که اینجا هیچ الکترونی وجود ندارد.توی خودم می روم. یاد تابلوی اولی می افتم. آن عکس قدیمی پنج نفره. مادر توی عکس سبد به دست دارد. پدر به دخترها نگاه می کند. دخترها به همدیگر نگاه می کنند. ریحانه آن وسط ایستاده. به من نگاه می کند. داد می زند که هیچ الکترونی وجود ندارد. و این شناسنامه ی من است. 

کلاغ خودش را به بالاترین شاخه می رساند. سای بابا تمام می شود و دلتنگی دلتنگی دلتنگی. روزهای دلتنگی از میان یک نقاشی قدیمی بیرون می ریزند. بعد توی یک دایره گم می شوند. کلاغ، خون را مزه مزه می کند.

نوشته شده در 1396/06/08ساعت 02:54 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (7)