X
تبلیغات
زولا
خرمگس خال تور بدون سیگار در هوا فالش می خواند

!!

اینطور روایت شده که وقتی راه آهن به شاهی رسید مردم می دانستند که قرار است با تحولات عظیمی روبرو بشوند. شهر کوچکی چون شاهی که از شهرهای نیمه صنعتی یا حتی صنعتیِ استان مازندران بحساب می آمد، حالا دستخوش اتفاقی بزرگ قرار می گرفت و قرار بود جهشی عظیم در صنعت داشته باشد. روایت اما در خانه ی عیسی شکل می گیرد. اما در خانه ی شاپور شکل می گیرد. در کارخانه ی نساجی شکل می گیرد. روی دوچرخه های بیست و هشت شکل می گیرد. در سوت اول کارخانه ی نساجی. در سوت دوم کارخانه ی نساجی. در سوت سوم کارخانه ی نساجی. در سوت ششم داور مسابقه. در سوت پایان داور مسابقه. در سوت ممتد کارخانه ی. کارخانه ی. کارخانه ی. نامش چه بود؟ نام کارخانه چه بود؟ عیسی هیچوقت نتواتست حاصل دسترنج چند ساله اش در کارخانه را در مستطیلی سبز ببیند. عیسی دیگر خیلی پیر شده و از کار افتاده بود. سرطان گرفت عیسی. عیسی مُرد. شاپور اما می آید توی حیاط کارگاه از درخت ازگیل چندتایی ازگیل می چیند. سلام می رساند. و با احتیاط از نام کارخانه حرف می زند. تقریبا همه جای شهر تصویر ببر مازندران با لایه ای از رنگ های قرمز و سیاه دیده می شود. دارم تصور می کنم که کارخانه، هیچوقت اولین صدای برخورد تکه های آهنین قطار و ریل را از ذهنش پاک نخواهد کرد. روزی که همه از تحولی عظیم در شاهی خبر می دادند. کارخانه، آن شوق دلپذیر را حالا توی مشت های گره کرده ی مردمی می بیند که دور میدان ساعت جمع شده اند و برای نام نساجی و تیم سرخ پوش شهرشان آرزوی موفقیت می کنند و این پیروزیِ شکوهمندانه را در آغوش هم جشن می گیرند. پدرم می گوید شهر هرچه دارد از کارخانه اش دارد. و اذعان می کند دلش برای کودکی اش شدیدا تنگ شده. 

نوشته شده در 1397/02/19ساعت 06:23 ب.ظ توسط پوریا حمزه نظرات (8)